” مسافر شهر باران “داستان عاشقانه


سکوتش زیبا بود و خلوتش دلنشین؛ وقتی بود، همه جا تاریک بود و من را به دنیایی دیگر میکشاند… دنیایی از جنس آرامش! شب… تاریک بود و سیاه و آرام… اما قصه آن شب فرق داشت!

آن شب ضیافت باران بود و من مثل همیشه در تمنای باران، بی چتر به زیر دوش آب آسمان رفتم… و او میخواند…

 

بقیه در ادامه ی مطلب

⬇⬇⬇⬇⬇


عشقوليا منبع اصلی مطلب : سایت عاشقانه عشقوليا
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : داستان خیلی زیبای عاشقونه